گفتي بمان! مي خواستم ، اما نمي شد!
گفتي بخوان! بغض گلويم وا نمي شد!
گفتم که مي ترسم من از ، سِحر نگاهت
گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد!
گفتي: نگاهم كن - ببين - آهسته ديدم
راهي نبود از مرزِ ميشد تا نميشد
دستِ دلم پيش تو رو شد آه اي عشق
راز نگاهم كاشكي افشا نميشد
در ورطهاي از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در حجم عقلم جا نميشد
ميخواستم ناگفتههايم را بگويم
يا بغض ميآمد سراغم يا نميشد
گفتي كه: «تا فردا خداحافظ»، ولي آه
آن شب نميدانم چرا فردا نميشد؟
ابن شعر رو از وبلاگ دوستی برداشتم که امیدوارم ناراحت نشه
برای اینکه خودم خیلی خوشم اومد دوست داشتم شما هم بخونید
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است:
من ، که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل انسی نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
وقدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است
و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما از اوست نمی ترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند تمام حرف های سخت کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم
آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد
در فاصله رخوتناك دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید
صبح بخیر
خوش دارم ، هوشيار باشم
نه به بانگي بيگانه.
خدا را مي ستايم ، كه جهان را آفريد
به احمق ترين شكل ممكن.
از اين روست كه ، خود
راهم را
به كج ترين شكل ممكن مي روم
آن فرزانه ترين مي آغازدش
ديوانه ، پايانش مي دهد .
(نيچه)
در این کویر تشنه عصیان و آرزو
باران ببار جرعه نابی به کام عشق
نه ...
من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم
جز به
یکپارچگیشان در نامردی.
تو بردی...
همیشه می خواستی برنده باشی
و من دلت را شاد کردم تو بردی
من باختم
تو تنها شدی و من تنها تر از پیش
می دانی؟ جدال دایمی من و تو برنده ندارد
چون هر دو "بی " هم شدیم
قماری بود که دو بازنده داشت
عزیز خودخواه من...
کنسرت بزرگ گروه شنبه زاده (موسیقی بوشهر و جاز) در
تاریخ ۴ دسامبر در کشور آلمان شهر هانوفر برگزار
میگردد.در این اجرا ۴ هنرمند بزرگ و مطرح موسیقی جاز
گروه شنبه زاده را همراهی میکنند. محل اجرا موزیک سنتروم
ساعت
۲۰
ماتئو دوناریه نوازنده ساکسوفون و کلارینت, امانوئل کوجیا
نوازنده گیتار
هیوبر دوپنت نوازنده گیتار باس , جو کوئیتزگه نوازنده
درامز,حبیب مفتاح بوشهری نوازنده دمام و تمپو ,سردار محمد
جانی نوازنده عود ,نقیب شنبه زاده نوازنده ضرب و تمپو ,سعید
شنبه زاده،رقص و نوازنده نی انبان و نی جفتی
when i
born, i black;
when i grow up, i black;
when i go in sun,i black;
when
i scared, i black;
when i sick, i black;
and when i die,
i still
black;
and you white fellows;
when you born, you pink;
when you grow
up, you white;
when you go in sun, you red;
when ...you cold, you
blue;
when you scard, you yellow;
when you sick, you green;
when you
die, you grey;
and you call me


